نوشته هاي اين وبلاگ انعكاسي است از تراوشات ذهني نويسنده و حاوي تجربيات و دلتنگيهاي اوست كه از پس گذشت ايام عمر حاصل شده و حال دريچه ي دل را بر روي همه مي گشايد تا شاهد و ناظري بيابد.باشد تا ازين رهگذر كلام او كه صداقت و احساسي انساني همواره پشتوانه ي آن است ،مورد پسند طبع زيباي صاحب دلان بلند نظر قرار گيرد.چرا كه به اين اعتقاد دارم:سخن كز دل برآيد،لاجرم بر دل نشيند. موجب امتنان خواهد بود كه نظرات مشفقانه ي خود را با اين ايميل با من در ميان گذاريد. parsmehr84@yahoo.com
پيرزن چند روزي حالش رو به وخامت گذاشته بود.يعني از چند سال
پيش همه اش پي دوا و درمان بود و هر چقدرهم كه پاپي مريضيهاش ميشد، نتيجه اي
نداشت.اما اين چند روزه قضيه فرق ميكرد.فكر ميكرد ديگر به آخر خط رسيده است.چشمهايش
كم سو شده، بسختي جايي رو مي ديد.پاهايش قدرت ايستادن نداشت.سرش دائما دوران داشت
و گيج مي رفت.دستهايش حسابي لرزش داشت.با اينكه تنها بود واز سالها پيش هم تنهايي
زندگي مي كرد، اما تقريبا از عهده ي همه ي كارهايش بر مي آمد.يعني مجبور بود كه بخودش برسد.چون كسي را نداشت كه تر
و خشكش كند.نه اينكه دستهايش لرزش نداشته باشد، اما با همان دستها حريف همه ي
كارهايش ميشد.از پختن غذا تا شستن ظروف و لباس ونظافت. پاهايش هم هنوز ياري ميكرد
تا گاهي از تنها اتاق نيمه تاريك خانه اش بيرون رفته وبه بهانه ي خريد مايحتاج، تا
مغازه ي سركوچه كه چند متري فاصله داشت، قدم بزند.اگرچه اين سالها تقريبا بيشتر با
مساعت مالي همسايه ها روزگار مي گذراند.
پيرزن در همه ي اين سالهاي تنهايي كه دخترانش پي
زندگي خودشان و همسرش هم به رحمت خدا رفته بود،دلش را به يكي خوش كرده بود. نوي
دختري.پسري كه اگرچه از سوي پدر و مادر،شانس سرپرستي و مراقبت نداشت، اما از همان
دو سه روز اول تولد، پير زن قبول كرد كه
اورا پيش خودش برده و مثل يك مادر از او مواظبت و نگهداري كند تا شايد در بزرگسالي
بدردش بخورد و بقول خودش عصاي دستش باشد.
پيرزن از دوازدواجش پسري نداشت.خودش مي گفت"
لابد قسمت نبوده كه هر سه تا بچه اش دختر شدن كه حالا بايد خونه ي مردم باشن و
اونم سر پيري تنها باشه ".براي همين دلش را به اين پسر خوش كرده بود.با اينكه
كسي باورش نميشد او در اين سال و سال پيري بتواند ازعهده ي نگهداري و بزرگ كردن يك
نوزاد بر بيايد،اما او به هر جان كندن بالاخره بزرگش كردو حالا همان نوزاد شده بود
يك مرد 20 ساله و از قضاي بد روزگار گرفتار از دواجي ناخواسته شده و به اين ترتيب پيرزن را
در چنين وضعيتي تنها گذاشته بود و حالا دلواپسي هم به تنهايي او اضافه شده بود.
پيرزن خيلي دلش گرفته بود.نميخواست اين روزهاي
آخرعمري تنها و بيكس باشد.مي خواست
پسري كه با خون و دل بزرگش كرده بود در كنارش باشد تا به دادش برسد.
پيرزن در تنهايي خودش، مثل هميشه در همان اتاق
نيمه تاريك، تمام روز نشست و فكر كردو چشم را به در دوخت تا شايد خبري از اون پسر
بشود.اما شب سر رسيد و همه جا تاريك شد و خبري نشد.سوز زمستاني از لاي در به درون
مي خزيد.كوچه ها خلوت شده بود.پيرزن نا اميدانه سعي كرد دستهاي لرزانش را به
ديوارتكيه داده از جاي خودش بلند شود تا براي آخرين بار، نگاهي به حياط كوچكش بيندازد
اما نتوانست. لامپي كم سو از سقف اتاق آويزان بود.پيزن خودش را بسختي جابجا كرد و
زير لحاف دراز كشيد.نفسش به شماره افتاد.خواست دهن باز كند و فرياد بزند و كمك
بخواهد، اما صدا ياراي بيرون آمدن نداشت. زبانش بند آمده بود.آرام آرام چشمايش
بسته شد و لحظاتي بعد بخواب رفت.
نزديكيهاي ظهر فردا، وقتي پسر با عروسش براي
مهماني به خانه ي پيرزن ميرفتند، تابوت او را د يدند كه سر دست اهالي محل بطرف
گورستان حمل ميشد.
+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت
20:53 |
صداي رعد هر بار بلند و بلندتر ميشد.زن جوان، از
روي تخت برخاست و بسوي پنجره رفت.پشت پنجره اما تاريك بود.زوزه ي باد يك آن قطع
نميشد.گاه گاه گوشه اي از آسمان روشن ميشد و بلافاصله صداي غرشي بگوش ميرسيد.
زن،
در چار چوب پنجره خشكيده بود.نگاه نگرانش به آنسوي ناپيداي پنجره خيره شده
بود.اشباه نامفهومي بنظرش در حركت بودند اما تشخيص چيزي در آن تاريكي محض ميسر
نبود.زن، غرق درهمهمه ي ابر و آسمان و باد و باران، در تاريكي مطلق سعي داشت خود
را پيدا كند.تلاش كرد افكارش را متمركز كند.دلشوره ي عجيبي داشت.تنهايي اش بهم
ريخته بود.چهره ي خودش را در شيشه ي پنجره مي ديد.نگاهي مضطرب داشت.چشمانش بي حركت
به نقطه اي زل زده بود.ترسي ناگهاني در جانش افتاده بود.مي خواست برگردد و روي
تختش بنشيند و دوباره اتفاقات روز را مرور كند.به سختي چند قدمي برداشت و به تخت
نزديك شد و آرام روي آن نشست. نگاهش را به اطراف چرخاند.همه چيز سرجايش بود،مثل
هميشه.
زن به فكر فرو رفت.در عالم خودش غرق شد.اتفاقات روز را يكي يكي از نظر
گذراند.حس عجيبي داشت. دلزده بود.خستگي توانش را گرفته بود.پلكهايش سنگين شد.آرام
روي تخت دراز كشيد.دستها را روي سينه اش جمع كرد.چشمهايش بسته شد.بزودي از همه ي
دنيا جدا شد و به خواب سنگيني فرو رفت.
بيرون پنجره، باد همچنان مي وزيد و زوزه مي كشيد و اشباه
نامفهوم در حركت بودند.صداي رعد سكوت شب را برهم ميزد و برق دل آسمان را مي شكافت
و باران هم بشدت مي باريد.
زن اما در خواب عميق، از همه ي دنيا فاصله گرفته
بود...
+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت
23:25 |
غروب جمعه ها هميشه دلگيره.مخصوصا اگه هوا هم
ابري يا گرفته باشه و تو هم تموم روز تو خونه حبس باشي و نتوني بيرون بري و يا
انگيزه اي نداشته باشي شال و كلاه كني و خيابونهاي سوت و كور رو با قدمهاي سنگين و
بي هدف،طي كني و بجاي اينكه تا حدودي خستگي يه هفته كارو دوندگي و يه روز خونه
موندن رو از تنت بيرون كني،برعكس، بعد از وقت كشي تو خيابون،بخودت كه بياي،ببيني
امروز هم بدون اينكه اتفاق خاصي پيش اومده باشه و بدون اينكه از گذشت ساعتهاش،
احساس خوشي بهت دست داده باشه،بيخود و بيجهت تموم شده و تو بازهم، يه روز تعطيل
ديگه رو از دست دادي، به همين سادگي!مثل همه ي روزهاي تعطيل و غير تعطيل ديگه كه
به يه چشم بهم زدني، ميان و ميرن و تو فكر ميكني كه هنوزهم سر جاي اول خودتي!
غروب جمعه ها آدما رو بياد غربت و غريبي
ميندازه.حس ميكني تو يه صحراي برهوتي، بدون اينكه كسي باشه كه بهت فكر كنه و يا
كسي باشه كه بهش فكر كني،گير كردي و هرچي هم به هر طرف نگاه ميكني بلكه راه در
رويي پيدا كني،بي نتيجه است.
غروب جمعه ها دل آدما ميشكنه از بس كه
تنهاست.درست مثل يه تيكه شيشه كه ولش كني تو هوا و بدون اينكه تكيه گاهي داشته
باشه،مياد پايين و صد تيكه ميشه!
غروب جمعه ها دل آدما مثل يه مرغ پركنده، كز
ميكنه و ميخواد يه گوشه اي آروم و بيصدا ،زار بزنه بخودش و اصلا هم نخواد كسي وارد
دنياي خلوتش شه.
غروب جمعه ها،آدما بهونه گير ميشن. مثل يه بچه ي
كوچولو هي نق ميزنن و همه چي هم دلشون ميخواد و هيچي هم آرومشون نميكنه!
غروب جمعه ها انگار غروب همه ي دلهاي غمگين و
غريب و بهونه گير و تنهاست.
+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت
22:57 |
نهم آبان روز تولد من است و با اتمام اين روز،45
سال از عمر من نيز به انتها مي رسد. تقريبا قريب به نيم قرن!زمان كمي نيست در همه
ي عمر آدمي كه به اندازه ي يك پلك زدن است!پس نبايد از آن به آساني بگذرم.بايد
فرصت خوبي باشد و شايد بهترين و آخرين فرصت كه بنشينم و به آنهمه زمان از دست رفته
فكر كنم.به همه ي آن تلاطمات و افت و خيزهاي آن سالها ي دور و نزديك كه حالا جزئي
از گذشته ي من شده است. گذشته هاي تلخ و شيرين كه هر چه بود،گذشت اما آثارش را
براي هميشه باقي گذاشت.از آن جهت كه امروز هم عليرغم اينكه از آن سالها فاصله
گرفته ام ولي هنوز به نتايج آن فكر مي كنم،به آنهمه فراز و فرود كه سر انجام چه
حاصلي داشت براي امروز من كه فردا بتوانم وقتي به قضاوتش مي نشينم،نفسي راحت كشيده
و آرامش خود را مديون آن بدانم؟منظور همان سالهايي است كه همه ي جواني من در آن
گذشت.همه ي آن زمانهايي كه شور و ذوق و شوق را از من گرفته است و ايام سرزندگي من
در آن گمشده است؟ بيهوده نيست كه امروز اما همچنان نگاه به گذشته دارم.اين شايد حق
من باشد كه در تمام پستوهاي تاريك و روشن آن سالها براي يافتن خودم بگردم؟براي
يافتن بخشي از بهترين ايام عمرم؟
شايد لازم باشد حتي به قضاوت آن روزها بنشينم كه
چگونه امروز مرا رقم زده است؟ بسياري از آنچه كه بايد مي كردم و بسياري از آنچه كه
بايد مي داشتم!حتي شايد لازم باشد خود را محاكمه كنم براي همه ي فرصتها ي از دست
رفته!
اما نه!بهتر است كمي منصف باشم.بايد فكر كنم كه
چه اندازه در ساختن آن روزها و آن سالها دخيل بوده ام؟تا چه اندازه جريان زندگي به
خواست من پيش رفته است؟تا چه اندازه حق با من بوده اما امكان احقاق حقي نبوده است؟
تا چه اندازه فرصت برابر بوده اما بخت يار من نبوده است؟ و تا چه
اندازه...........؟؟
يقينا بيش از هر كسي ديگر به واقعيت و حقيقت
وجود خود واقفم ونيز مانند هر كسي ميدانم كه چه بوده ام و چه خواسته ام و چه كرده
ام.مي دانم كه مي خواستم آنچنان باشم كه وقتي از گذشته فاصله گرفتم،خودم را در
زمان حال بيابم.نگاه من "حال" را ببيند كه چگونه فردا را مي سازد و فردا
را هم بهتر از امروز ببينم.
حال،45 سال از همه ي عمر من سپري شده است.يعني
45 بهار كه بي وقفه از پس گردش ايام، آمدند و رفتند تا من قد بكشم و بزرگ و بارور
شوم و نشانه هاي جواني را يكي يكي در همه ي آن سالها جا گذاشته و امروز در هيبتي
ديگر نظاره گر خويش باشم .
اما حاصل همه ي آن سالها امروز،چشماني
نگران،پايي لرزان ،قلبي تپنده كه شور آن سالها را در خود دارد و سري با موهايي رو
به سپيدي كه همچنان غوغايي است!
آيا
اينها همه، نشانه ي بازگشت جواني است؟!
+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت
21:18 |
امروز در تقويم كشورما به نام "روز
دختران" نامگذاري شده است.اگرچه اين مناسبت تا حدودي غريب است،اما شايد بهانه
ي خوبي باشد تا نگاهي ديگر به نقش و جايگاه اين عزيزان در خانواده و جامعه
بيندازيم.
دختران،اين فرزندان امروز و زنان و مادران
فردا،از همان آغاز تولد،عطرشور و شعفي وصف ناشدني را در فضاي خانواده پراكنده و
پيام آور صفا و صميميت و مهر و عطوفت مي باشند.
دختران،اما از پس گذار از كودكي به نوجواني و بلوغ،همواره زير
نگاه سنگين و پرسشگر جامعه،ادامه ي راه را به سختي طي نموده و بحرانهاي فراواني را
از سر مي گذرانند.
دختران ،اين زنان آينده،در هر فرهنگي،تعريف
جداگانه دارند.در نگاه جوامع سنتي آنان موجوداتي ضعيف محسوب شده و براي ابراز
وجود،در همه حال بايد به موجودي قويتر از خود يعني"مرد"تكيه نمايند و
ميدان فعاليتشان به چارچوب خانواده محدود و بهترين نقش آنها نيز امر خانه داري و
نگهداري و تربيت فرزندان مي باشد.حتي در برخي جوامع آنها از ابتدائي ترين حقوق
خويش محرومند وحق برابراز ابتداي خلقت گويا برايشان درنظر گرفته نشده و ازين
فراتر، در برخي موارد حتي از تحصيل و كسب معلومات منع شده و از عرصه هاي رقابت به
كنار گذاشته مي شوند.
اما دختران گذشته و زنان حال،سالهاست كه دوران
بلوغ را پشت سر گذاشته و به مرحله ي كمال رسيده اند.آنها در هر فرصتي،صداي
فريادشان را براي احقاق حقوق طبيعي اما ناديده انگاشته خويش بلند كرده اند.
امروز،اعتراضات آنان در سراسر عالم فراگير شده و
جنبشهاي حق طلبانه شان،موجب شكل گيري نهادهاي مدني پرقدرت و اثر گذار گرديده و از
همين رهگذر،آنها بطور جدي خواهان بدست آورده حقوق اساسي و اوليه ي خود هستند.
دختران ديروز و زنان امروز،با توانمنديهاي خارق العاده ي خود از مرزنابرابريها گذشته و بر
نظريه ي كهنه ي "برتري جنسي" خط بطلان كشيده اند.
آنها اما همچنان مهربان و صميمي،رايحه ي خوش عشق
و مهرباني و لطافت را به مشام جامعه مي رسانند ودر زير نگاه حيرت انگيز كساني، سد
هاي نابرابري و تبعيض را يكي پس از ديگري از سر راه بر مي دارند.
دختران ديروز و زنان امروز، چيزي فراتر و برتر
براي خود نمي خواهند، اما عشق را و فردا را براي همه مي خواهند،چرا كه آنان مادران
امروز و فردايند و مادران،منشاء زايشند و همچنان كه ماهها در انتظار مولودي از بطن
خويش مي مانند،به همان سان،صبورانه اما جسور و پيگير، در انتظار بلوغ جامعه مي
مانند تا در باورش بگنجد كه آنها نيز" انسانند" و لاجرم مانند همه
،داراي حقوق انساني!
+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت
19:15 |
برسرتربت ما چون
گذري همت خواه كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود
قرنها از تولد،زندگي و مرگ پيري از شيراز مي گذرد، اما از پس غبار اعصار،همچنان
زنده است و با زبان حال،سخن مي گويد.
اين پير عاشق پيشه ي گوشه گير و بيزار ازهر گونه مظاهر سالوسي و نيرنگ و خود پسندي،مست خراباتي و پير طريقت واهل صفا
و صميميت،با بجا گذاشتن ميراثي چنين گرانبها و ابدي،تن را از حلقه ي عاشقان و
مريدانش رها و چون ستاره اي درخشان در پهنه ي بيكران آسمان شعر و ادب و خاطر قرون
و آيندگان،جاودانه شد.
خواجه شيراز خود بهتر از هر كس بر كلام خويش وقوف داشت چنانكه سروده هايش را
بيت الغزل معرفت ميدانست و همه را ماندگار كه روزي جهانگيرو نقل زبان شيوا و دلهاي
عاشق پارسي گويان خواهد شد و اكنون غزليات نغزوي در سراسر عالم شيفتگاني فراوان
دارد و رمز آن نيز،بي پيرايگي و زودن زنگار رخوت و حسد و كينه ورزي و غل و غش و
ريا و دروغگويي و مهتر زيبايي بيان است.
خواجه اما چنانكه خود با بانگ بلند گفته است،همواره پيمانه بر كف داشت و اهل
خرابات بود چرا كه نور خداوند ازلي را در آن مي ديد و نيز رندي از ابتداي خلقت بود
وعشق، اين كلام ناب و مقدس را در سينه داشت و آن را كلامي ماندگار مي دانست.
خواجه آنچه را كه فكرش مي خواند و زبانش مي راند،همه يكرنگي است،همه انساني
است و همه عشق به همنوع است.
خواجه اگر درويش است به قناعت و خورسندي مي انديشد و اگر به رستاخيز باور
دارد،همانا شرم از حاصل عمررفته ي خويش دارد.
خواجه، خيال انساني را قطره ي محال انديش ميداند كه همواره در حال تفكر و سير
در شناخت ناشناخته ها و معرفت است و اگر سر بر آستان معبودش مي گذارد،خويشتن را
مريد و عاشق و پيري مي داند كه همواره راه طريقت مي جويد.
خواجه سخنان ياوه زاهدان متظاهر و قدرتمندان متجاسر و مردم فريب عصر خويش را
بر نمي تابد و با شمشير زبانش،يكسر بر آنان مي تازد،همچنانكه آنان نيز عرصه را بروي
تنگ نموده و از هر دري ميرانند تا از اعتبار انديشه اش بكاهند.زهي خيال باطل!
و خواجه،اكنون ،پس از گذشت قرنها،چون ستاره اي تابناك، بر اوج قلل
انديشه،همچنان روشنگر اذهان خواب آلود است و وجدان بيدار انساني است گذشته از
خويشتن، كه هيچ شائبه اي بر دامن پاكش نمي نشيند و كلام راز آلود اما زيبايش،در
جانها مي نشيند،آنسان كه زدودنش محال است.
متبرك بادنام و ياد هميشه جاودان حافظ در همه ي اعصار و زمانها كه نمود فرهنگ
غني و اصيل اين مرزو بوم است.
+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت
16:48 |