تبليغاتX
راز های شبانه
 

 

 

۲۳ اردیبهشت ماه بعنوان روز زن و مادر در ایران،بهانه و فرصتی است تا دگرباره، یادی از مقام شامخ و

والای "زن" داشته باشیم.منزلتی که بارها از زبان بزرگان تجلیل شده است. اینکه بگوییم زندگی انسان و

نقش وی در طول تاریخ بر حسب وظیفه بوده و بناچار زن نیز تنها به مقتضای جنسیت شاید دشواری

مضاعف را باید تحمل نماید،سخنی منصفانه نخواهد بود.قدر مسلم این است که زن همواره مسئولیت مهمی را

به دوش کشیده و رنجی دوچندان را نیز به جان خریده است.امروز،علیرغم پیشرفتهایی که در تمامی عرصه

های اجتماعی حاصل شده،اما زن در بسیاری از جوامع، همچنان بعنوان موجودی پست و یا کالا مورد انواع

بهره برداریهای غیر انسانی قرار می گیرد و تبعیض ها و موانع بیشمار،وی را از دسترسی به حقوق اولیه

حتی محروم می سازد.اگر چه نباید از نظر دور داشت که جنبشها و مبارزات مدنی زنان در دهه های اخیر،تا

حدودی چشم انداز امیدوارانه در برخی از کشورها گشوده و الزامات قانونی در خصوص رعایت حقوق برابر، تا

حدودی آلام گذشته را تسکین داده است اما تا رسیدن به حد مطلوب و متعارف، یقینا راه درازی در پیش

است.مقام و منزلت زن برخلاف تصور عامه،هرگز با کتمان توانائیها و انکار نقش واقعی شان،خدشه دار

نمی گردد.امروز ما شاهد حضور پر رنگ آنان در تمامی عرصه های جامعه هستیم.از بالاترین مقامهای

رهبری سیاسی تا اوج قلل ابتکارات و افتخارات علمی و هنری و ورزشی و...

بدیهی است همانگونه که خداوند انسانها را یکسان آفریده و قوه ی تفکر و خلاقیت را در آنها به ودیعه

نهاده،لاجرم مسیر زندگی  و بینش انسانها نیز باید اصلاح و حقوق برابر به رسمیت شناخته شده و مراعات گردد.

                                                                          

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:26 توسط احمد.ر |

 

 

بهار با تو می آید و گل وا  می شود

زمین با نفس تو باز بر جا می شود

هوا  پر می شود  از بوی عطر تو باز

بیا ببین چه محشری بر پا  می شود!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:11 توسط احمد.ر |

 

 

 

 کار ما نیست شناسایی "راز"گل سرخ

 کار ما شاید این است

 که در "افسون"گل سرخ شناور باشیم

...

 کار ما شاید این است

 که میان گل نیلوفر و قرن

 پی آواز حقیقت بدویم.*

 

سهراب سپهری شاعر آب و آینه و احساس و علف، در چنین روزی یعنی اول اردیبهشت 1359پس از یک دوری بیماری سخت،سرانجام تسلیم همان طبیعتی شد که  در اشعارش از آن می گفت و نقشهایی که بر روی بومش بارها از آن زده بود. "وی در ابتدا به سبک نیمایی شعر می‌سرود ولی بعدها رویه خودش را باز شناخت. در این شیوه جدید سهراب سپهری بر دیدگاه انسان مدارانه و آموخته‌هایی که از فلسفه ذن فرا گرفته بود به شیوه جدیدی دست یافت که «حجم سبز» شیوه تکامل یافته سبکش محسوب می‌شود. وی عادت داشت که دور از جامعه آثار هنری اش را خلق کند و برای رسیدن به تنهایی‌هایش «قریه چنار» و کویرهای کاشان را انتخاب کرده بود."**

"شعر وی صمیمی، سرشار از تصویرهای بکر و تازه‌است که همراه با زبانی نرم، لطیف، پاکیزه و منسجم تصویر سازی می‌کند. از معروفترین شعرهای وی می‌توان به: نشانی، صدای پای آب و مسافر را نام برد که شعر صدای پای آب یکی از بلندترین شعرهای نو زبان فارسی است. کریم امامی که از دوستان نزدیک وی بوده در زمان حیاتش برخی از شعرهای سهراب را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌است. بعدها نیز مترجمان دیگری شعرهای وی را به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه کردند. در سال ۱۳۷۱ شعرهای منتخبی از دو کتاب حجم سبز و شرق اندوه با نام «ما هیچ، ما نگاه» توسط «کلارا خانیس» به زبان اسپانیایی ترجمه شد. در سال ۱۳۷۵ منتخبی از اشعار سهراب سپهری توسط هنرمند ایرانی جاوید مقدس صدقیانی به زبان ترکی استانبولی در ترکیه منتشر شد.***

"سهراب سپهری"در نقاشی از دستاوردهای زیبایی شناختی شرق و غرب بهره مند گشته بود که این تاثیرها در آثارش جلوه گر بودند. در آثار نقاشی اش رویکرد نوین و متفاوتی داشت به طوریکه فرم‌های هندسی نخودی و خاکستری رنگش با تمامی نقاشان فیگوراتیو همزمانش متفاوت بود. او در نقاشی به شیوه‌ای موجز، نیمه انتزاعی دست یافت که برای بیان مکاشفه‌های شاعرانه اش در طبیعت کویری کارگشا بود. سپهری بیشتر نمایشگاه‌های داخلی آثار نقاشی اش را در «گالری سیحون» برگزار می‌کرد و عادت نداشت که برای روز معرفی در نمایشگاه شرکت کند.]امضای وی بر روی نقاشی‌هایش به خط «نستعلیق» بوده که به نظر مرتضی ممیز جلوه از روحیه فروتنانه و ایرانی اش دارد. از آثار او می‌توان به «طبیعت بیجان» ۱۳۳۶، «شقایقها، جویبار و تنه درخت» ۱۳۳۹، «علفها و تنه درخت» ۱۳۴۱، «ترکیب بندی با نوارهای رنگی» ۱۳۴۹، «ترکیب بندی با مربعها» ۱۳۵۱ و «منظره کویری» ۱۳۵۷ اشاره کرد. برخی از آثار وی در نزد مجموعه داران و دوستان سپهری قرار دارد و پریدخت سپهری خواهر سهراب، آثاری از وی را که در اختیار داشت به موزه کرمان اهدا نمود."****

"او سرانجام در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت. صحن امامزاده سلطان‌علی‌بن محمد باقر روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید."*****

یادش گرامی باد.

 

 

*قسمتی از شعر بلند"صدای پای آب"

 **ازدانشنامه ویکی پدیا

***همانجا

****همانجا

*****همانجا

 

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:36 توسط احمد.ر |

 

 

اگر نبود

      شوق رسیدن به تو

من،

چگونه می توانستم

به انتهای راه

                   بیندیشم؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:45 توسط احمد.ر |

 

 

دلم    باشد   گرفتار   حبیبی

بجز غم زو نباشد دل نصیبی

دل ریشم خدایا چاره ای  ساز

بدست مه رویی یا که  طبیبی

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 19:52 توسط احمد.ر |

 

 

 

 از آغاز تاسیس این وبلاگ،هدف من انعکاس تلاطمات درونیم بود و بعبارت دیگر، می خواستم این محیط،چون آینه ای،بازتاب افکار من باشد؛فارغ ازتمامی چون و چرایی پیرامون آن.می خواستم داشته ها و دانسته هایم را در قالبهای گوناگون روایت کنم و تجارب قلمی خویش را به محک و داوری دیگران قرار دهم و اما حاصل سه سال و اندی فعالیت نوشتاری و نمود بارز آن این است که سمت و سوی قلم و اندیشه ام امروز عریان تر از هر زمان دیگری است.

در این سالها،جنبه های دیگری از زندگی را تجربه کرده ام که مرا با زوایای پیدا و پنهان آن بیشتر آشنا ساخته و همین موجبات جهت گیری تازه ی افکار من شده است.

اکنون در دنیای جد یدی که پر از شعر و موسیقی است زندگی می کنم و هر روز در خیابانها و کوچه های تو در توی آن قدم می زنم و نادیده های تازه ای کشف می کنم.اگر چه پیش از این، با دنیای تازه،بیگانه نبوده ام، اما هرگز تا بدین اندازه،زیباییهای آن خیره کننده نبوده است.مثل گویای آن،اشعار حافظ است.دیوانی که سالها با من بوده اما امروز فهم کلام او، گویی آسان تر شده است!همه این ها شاید نتیجه ی فاصله گرفتن تدریجی از برخی داشته های پیشین است که زمانی ارزشمند پنداشته می شد و ورود به عرصه ای است که اندیشه های انسانی به مدد کلام،به پرواز در می آید و آثاری ماندگار خلق می کند.

اگر چه هنوز در ابتدای راه هستم، اما مصممم به ادامه ی این مسیر و همچنان برای کشف ناشناخته ها تلاش خواهم کرد و چون گذشته،اندیشه های خویش را به مدد قلم،به محک  قضاوت خواهم گذاشت و تذکار و رهنمودهای مشفقانه را به جان خواهم خرید.

                              

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 23:11 توسط احمد.ر |

 

 

 

 شب گذشته مردم دنیا شاهد رویداد بزرگی برای سینمای ایران بوده اند.در مراسم اعطاء جوائز اسکار،برای اولین بار در تاریخ سینمای ایران،این جایزه جهانی و این افتخار بزرگ نصیب فیلمی ایرانی به نام"جدایی نادر از سیمین" گردید.هنگامیکه اصغر فرهادی کارگردان بنام سینمای میهن ما،جهت دریافت جایزه پشت میکروفون چند جمله ای کوتاه خطاب به حضار ایراد کرد،میشد در چهره ی مخاطبان شادی توام با حیرت را بوضوح دید.

چگونه سینمای ایران میتواند علیرغم همه ی دشواریهای موجود،با خلق اثری، اینچنین موجب حیرت و تحسین منتقدین و صاحب نظران بنام سینمای جهان قرار گیرد؟

براستی اصغر فرهادی چه پیامی در ورای این فیلم برای مردم دنیا دارد؟چگونه است که دیگرانی بیگانه با فرهنگ این سرزمین،چنین راحت با این فیلم،راحت ارتباط برقرار نموده و زبان و پیام آن را در می یابند؟ شاید اصغر فرهادی دردهای مشترک را فریاد می کند و یا شاید آنطور که خود می گوید،از مردمی حرف می زند که طلح طلب هستند و در کوران حرافیهای سیاست بازان،همچنان چشم امید به آینده دارند؛آینده ای بهتر.

آینده ای  روشن برای نسلی سرگشته که در چنبره ی بی سرانجامی گرفتار بوده و بدنبال مفری است.نسلی که خوشبختی خویش را نه در جنگ و ستیز بلکه در دنیایی سراسر صلح و آشتی جستجو می کند.

اصغر فرهادی هوشمندانه چهره ی دیگری از مردم میهن ما در جهان به نمایش  گذاشته است و این افتخاری است سترگ و ماندگار.شهد شیرین چنین توفیقی عظیم، به کام مردم ما گوارا باد!

      

+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:11 توسط احمد.ر |

 

 

 

 اگرچه تبار هر دوی ما یکیست

اما می اندیشم

یکی از ما در آن سر تاریخ

                     ایستاده است

که زمان برایش معنا نمی شود

و زبانش،

             بوی زنگار می دهد

شاید همراهی

         وظیفه ای دشوار است

و رهایی،درکی است

          به اندازه ی یک قفس!

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 13:2 توسط احمد.ر |

 

 

 

امروز سالروز تولد نویسنده ی بزرگ و شهیر ایرانی "صادق هدایت"است.او در تاریخ 28 بهمن 1281در تهران متولد شده ودر 19 فروردین 1330 درپاریس در سن 48 سالگی ،خود را از بند زندگی"کلیشه ای"،"بسیارگند"و"بسیار احمقانه"رهانید.

با احتساب زمان رفته او اکنون۱۱۰ساله شده است.این اشراف زاده ی قاجار اما برخلاف اسلاف خویش قدم در وادی ادبیات نهاد و در طول 27 سال فعالیت ادبی و تحقیقی و ترجمه ی آثار ادبی از زبان پهلوی و فرانسه ،بیش از 160 اثر کوتاه و بلند از خود به جا گذاشته است که تمام آنها بجز چند نوشته در زمان حیاتش،بصورت کتاب و جزوه های کوچک  و یا درمجله ها و نشریات گوناگون به چاپ رسیده است.

صادق هدایت اگر چه به ظاهر فردی آرام و منزوی بوده اما همیشه در متن جامعه زندگی کرده و نسبت به تمام واقعایت موجود حساسیت نشان داده است.این ازلابلای تمام آثارش پیداست.

"شواهد بسیاری گویای آن است که هدایت،در هیچ دوره ای،نمی توانسته با جریان شنا کند و حس او برای دریافت واقعیت یا حقیقت،چنان زور آور بوده که با هیچ قانون و مقررات و آرمان متعارف و راست و ریست شده ای، سازگار نمی شده است.او برای درک وجوه زمانه ی خود،بیش از هر نویسنده و سیاستمدار و روزنامه نگار حرفه ای از خود حساسیت نشان می داد و همواره تمام نیروی ذهن و ارده ی خود را صرف دریافتن خبط و خطاهایی می کرد که عده ای سعی داشتند آن ها را به عنوان تلاشهای ثمر بخش و اصول خطاناپذیر جا بیندازند. در حقیقت او به طایفه ی خردمندان کمیابی تعلق داشت که نه می توانند تضاد میان آنچه هست و آن چه باید باشد را حل کنند و نه آن را حل نشده باقی بگذارند."

"هدایت در آخرین نوشته ی خودبه نام "پیام کافکا"  که بیش از هر نوشته ی دیگر نماینده ی شخصیت اوست،بر این عقیده است که علی الاصول،هیچ یک از مسائل واقعی انسان،راه حل ساده و نهایی ندارند و اگر مسئله ای جدی و حتی دردناک هم باشد،جوابش معمولا روشن و سر راست نخواهد بود.یا به عبارت دیگر،مسائل افراد یا جامعه را هیچ کلید یا نسخه ی واحدی نمی تواند حل کند و بنابراین راحل های کلی،راه حل نیستند، چنان که هدف های کلی،هدف های واقعی نیستند.این عقیده که ممکن است قدری بد بینانه به نظر برسد،نشان می دهد که هدایت متفکری است اصیل و عمیق و شریف.زیرا در زمانی او این عقیده و دیگر عقاید مستقل خود را بیان می کرد که احکام کلی و مشرب های سیاسی، هواخواهان فراوان داشتند و راحل های ساده ی شور انگیز، باب روز بودند.در زمانه ی او بسیاری از مبارزان و متفکران آزادیخواه،رذایل موجود در جامعه را نکوهش می کردند و صلای زندگی بهتری را می دادند،اما هدایت بر آن بود تا ژرف ترین ناسازی زمانه را آشکار کند و به همین جهت وظیفه ی او سخت والا و دردناک بود.او می دانست که اصطلاحات کلی "آزادی" و "برابری" اگر به مفاهیم معین قابل انطباق با اوضاع واقعی ترجمه نشوند،بهترین نتیجه شان این است که حقیقت در پس پرده مخفی بماند و آن "خطر"ی که معمولا روشنفکران مردم را نسبت به آن هشدار می دهند،جامعه را تهدید کند."

"در زیر ظاهر "ولنگار" و شکاک و هزال هدایت،و در پشت پوشش طبع بسیار بی ملاحظه و رک و راست او،هوشیاری کم مانند یک آدم بلند نظر و وسیع المشرب و صدق و صفای کودکانه نهفته بود و به رغم روحیه ی ناراحت و سرکش و ظنز گزنده ی او،که هیچکس از اطرافیانش در امان نبود،حتی دوستانی که کم تر با او محشور بودند،روابطی محبت آمیز داشت."

"آن چه عده ای به عنوان عوارض اخلاقی و فکری هدایت بیان می کنند،بدبینی و نومیدی شدید و خستگی هدایت از زندگی به ویژه در سال های واپسین حیات اوست، چیزی که در حقیقت باید به عنوان عوارض خود جامعه شناخته شود،زیرا جنبه های درونی شخصیت هدایت فقط در ارتباط با اوضاع و احوال اجتماعی قابل تاویل است.احساس نا آرامی و نگرانی و بیگانگی در هدایت،چان که عده ای عنوان می کنند،یک امر صرفا "وجودی"و یک پدیده ی "دردشناختی" نیست و اگر اوخود را مثل یک "محکوم" و حتی بدتر از آن می داند و همه چیز در نظرش"خراب اندر خراب" است،این موضوع به مقدار فراوان به تعارض سخت و دردناک او با محیط پیرامونش مربوط می شود،تعارضی که تاثیرش بر روی او با نوعی ویرانگری آرام و آسوده همراه بوده است.گیرم او عوارض این ویرانگری را در زیر "ولنگار" و لایه ای از طنز و شوخ طبعی می پوشانده است."

به هر روی،"چنان که از نوشته هایش پیداست،استعداد او ترکیب شگفت آوری است از سر زندگی فکری و توانایی مشاهده ی دقیق و محیله ی درخشان و شورندگی به اضافه ی قریحه ی نویسندگی به شیوه ی برنده و ممتاز و اغلب با احساس و بیانی طنز آمیز و فروزان.با این وجود چهره ی او،چهره ی دردمند ترین نویسنده ی معاصر ما است."

یادش گرامی باد.

*نامی که صادق هدایت برای چاپ برخی آثارش برای خود،برگزیده بود.

توضیح:مطالب داخل گیومه همه از کتاب"نامه های صادق هدایت"ازآقای محمد بهارلو است.

                 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 20:50 توسط احمد.ر |

 

 

 

 بگذار که ازعشق تو سازی بنوازم

بگذار که  سر در ره عشق تو ببازم

بگذار بگویم  که  مرا  جان  جهانی

بگذار  بگویم  که تویی راز و نیازم

بگذار همه  از می  و پیمانه  بگویند

بگذار که  من بر  مه  یکدانه  بنازم

بگذار  که  آفاق  جهان  گرد تو باشد

بگذار  که  من با  دل دیوانه  بسازم

   

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 22:29 توسط احمد.ر |

 

 

 

 زیبایی زمستان به همین دانه های سفید است که چون قاصدکانی،رقصان و بی صدا،تمام شب،

بی وقفه از اوج فرو می بارند و تن پوش روزهای سرد درختان بی برگ می شوند.

برف،اگر چه زحمتی است شاید برای پرنده ای که از سوز، به کنجی خزیده و با حسرت روزهای

 رفته،سر درپرهایش فرو می برد.اما حس کودکانه ای را  نیز بیدار می کند که در هوای روزگار

 رفته، خواب آدم برفی و سر سره بازی می بیند! رویایی که دوباره زنده می شود.دوست داری در

 آرامش سرد سرد،عاشقانه زیر بارش آن، قدم بزنی و لذت تنهایی را، بدون احساس حضور دیگران،

 تجربه کنی .

عمر سرما کوتاه است.برف،در همین حوالی باریده است و بزودی هم آب می شود.پس تا دیر نشده،

باید عجله کرد!

                                                                

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 21:15 توسط احمد.ر |

 

 

 

بگذار این روزهای سرد بگذرد

بهار که بیاید،به تو خواهم گفت

چه کسی عاشق تر است

و چه کسی به انتظاربازگشت

            پرستوها  نشسته است

چه کسی

هر روز به گلهای باغچه

                       چشم می دوزد

و چه کسی

              در معبر باد می نشیند

و با بوی اقاقی از دور

                     مست می شود

بهار که بیاید،به تو خواهم گفت

چه کسی

                 عاشق تر است؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 20:43 توسط احمد.ر |

 

 

 

من مست و خراب می گلگون توام

افتاده و  گمگشته  به  هامون  توام

لیلای منی  و دیده ام  در ره توست

در دشت  جنون  هماره مجنون توام

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 21:3 توسط احمد.ر |

 

 

 

دردی است به دل که با زبان نتوان  گفت

رازی است که هم به این و آن نتوان گفت

داغی  است  نهفته  در  درونم  باقی است

فی الجمله  به  هیچ  مردمان  نتوان  گفت

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 19:49 توسط احمد.ر |

 

 

 

 

هراسی بالاتر از مرگ است

اشکی که می چکد

       به نشانه ی تهی بودن

گناه ناکرده ای

         که بخشوده نمی شود

و حریم حرمتی

         غرق در عریانی فقر

دردی

     فراتر از توان آمی است

اشکی که در چشمان تو

                    می جوشد!

  

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 21:21 توسط احمد.ر |

 

 

 

 

 شب خموش و دل خموش و لب خموش

زیر   لب   دارد   دلم   دردی    خموش

شب سیاه هست  و دلم چون دیگ جوش

میزند  هر  دم  به  دم  سردی    خموش

لب  صبوری  می کند  از  درد   خویش

دل  نشسته  خون  چنان  بحری خموش

ظلمت    شب    قصه ها   دارد     ولی

دم  فروبست  همچو  شبگردی   خموش

       

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 12:42 توسط احمد.ر |

 

 

گذشت دوره ی مودت و دوستی به سر آمد

رسید   موسم  غربت، حادثه  بی خبر  آمد

شکست  جام  رفاقت   به دست  دیو  زمانه

پرید  مرغ  محبت ،جفا  ز  بام  و  در  آمد

نماند   آتش مهری  درون  سینه  کسی  را

نخواند  دفتر عشقی  از آنکه  بی بصر آمد

نبودش زین غم  جانکاه  کسی آگه تو گویی

تمام   اهل   زمانه   چنین   بی   هنر    آمد

شنید  نغمه ای  از دور  و  دلم یاد شما کرد

ببین  که  مردم چشمم چو ابر، پر گوهر  آمد

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:52 توسط احمد.ر |

 

 

 

 

 ای که چون سروی بر و بالای تو

ای   بنازم   بر   قد   رعنای   تو

ای  خنک همچون نسیم  صبحگاه

ای   طلوع  طالع  من  هر   پگاه

ای  سرور و شادی  و شیرین من

ای   مراد  دائم   و   دیرین   من

ای  که   مستم می کند  مینای  تو

ای  که  باشم  تا  ابد  شیدای   تو

    

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 21:42 توسط احمد.ر |

 

 

 

نهالی در من جوانه می زند

می خواهم باور کنم

کسی برای دیدنم

             دلتنگ می شود

کسی در لابلای شعری

        مرا جستجو می کند

یا که در زمزمه هایش

آوازغریب مرا می خواند

کسی که به یاد من

پُر می شود از احساس

     شیرین یک حضور

     از پس روزهایی سرد.

کسی که موج نگاهش

تا بیکرانه های

      ناپیدای نگاه من

              پیش می رود.

کسی که درژرفای درونش

          به من می اندیشد.

کسی که در من

                 گُُم می شود.

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 20:36 توسط احمد.ر |

 

 

 

 

می گویند آن که در مورد گذشته ها اندیشه کند،نادان است.حال آنکه گذشته هاست که ما را به حال رسانده است.براستی چه دلیلی دارد که گاهی به گذشته بر می گردیم؟چه تعلق خاطری به آن وجود دارد و چرا؟

نقد جوانی شاید اولین دلیل آن باشد و نیز رویاهای شیرین و آنچه که بعدها به سبب عدم موفقیت و دسترسی به حسرت مبدل می گردند.

علاوه بر آن در مراحل بعدی و رسیدن به سنین بالاتر،واقعیات انکار ناپذیری به ذهن تحمیل می گردند که گاهی پناه بردن به گذشته هاست که می تواند تا حدودی از فشارهای ناشی از آنها بکاهد.

اما نکته ی مهم دیگر،آینده ی پیش رو است.همیشه حقایقی که در حال وجود دارد ملاکی برای ترسیم آینده هست.بنابراین وقتی خویش را سوار بر کشتی در دریای متلاطم و طوفانی "حال" ببینیم،البته نخواهیم توانست سفر اطمینان بخشی را به "آینده" تصور نماییم و ناچار برای خلاصی از مخاطرات، به گذشته نقب می زنیم.

بنای ما در گذشته پی ریزی شده است بدان امید که تا آسمان بلند و صاف و آبی سر برکشد و اوج گیرد.امید به پنجره ای داریم که ارمغان نور و روشنایی باشد و باران بهاری که زنگار تلخیها و تلخکامیها را از ضمیرمان بزداید.

                           

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 20:57 توسط احمد.ر |

 

 

 

 می خواهم  امشب  غریبانه  بگریم

مست  و  بیقرار چو  دیوانه  بگریم

شمع رازدارم و راهم به حرم  نیست

زین سبب زار زار چو پروانه بگریم

عقل   نشانم   ندهد  راه کوی دوست

گم    کرده ا م   ره   کاشانه    بگریم

اینهمه  دردی  که  ریخت بردل و جانم

جای   آن   بُوَد   زین   بهانه   بگریم

      

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 21:30 توسط احمد.ر |

 

 

 

 

روان    فرسوده ی   من  جانی دوباره گرفت

دوباره   سپهر   شب  زده ام   ستاره   گرفت

سپیده   دمید  و رفت  ظلمت  ازسراچه ی دل

ببین   که  نگارم   ملک  دل  به یکباره گرفت

حدیث  غربت   ما  را  که   با  باد  صبا  گفت

که چون نگینی درانگشت وچو گوشواره گرفت

به  شادمانی   وصلش   بنوشیم  می و بگوییم

خوش آن حریف سرمست که دست بیچاره گرفت

            

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 21:53 توسط احمد.ر |

 

 

 

یکشنبه چهارم دیماه برابر با25 دسامبرسالروز تولد عیسی مسیح، پیامبر صلح و آشتی است و اینروزها تمام ممالک مسیحی غرق در نور و شادی است و بازارها هم اوقات پر رونقی را تجربه می کند.مردم از هر صنف و دسته ای درخریدها و کارناوالهای شادی دیده می شوند و بازارهدیه و تبریکات حسابی گرم است.کریسمس، یکی ازبزرگترین اعیاد رسمی ملل مسیحی هست که هرسال با شکوه هرچه بیشتر برگزار می شود.این، بهانه ای است برای ما تا بار دیگر،تمدن عصر حاضر را بر بستر اندیشه ای بیابیم که  بیش ازهر آیینی، بر صلح و مدارا بین انسان ها تاکید دارد و شاید انسان مدرن در چنین بستری توانسته است بدان بالندگی  دست یابد.

اگرچه تاریخ تمدن ما به مراتب کهن تر و بموجب یافته ها،از ارزش و اعتباری والا در عصر خویش برخوردار بوده  اما در ورای گرد و غبار اعصار گم گشته و اینچنین است که هنوزدر رقابتی نا برابر، برای دستیابی به ابتدایی ترین حقوق انسانی،تلاشی طاقت فرسا را متحمل می شویم و برای گذار از فاصله ای که " عقب ماندگی" نامیده می شود،همه ی عمر می دویم.

باشد تا ازین رهگذرما نیزآیین خویش را بستری سازیم برای رشد و تعالی و صلح و آشتی و بیاد داشته باشیم  فقط در چنین  صورتی، امکان دستیابی به اهداف انسانی و زندگی  توام با صلح ممکن خواهد شد.

                                                  

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 18:59 توسط احمد.ر |

 

 

 

چرا  حاشا  کنم  چون می کند  دل

چو مجنونم  به  هامون می کند دل

به بندم  می کند   اندر غم  خویش

دوچشمم را چو جیحون می کند دل

به  جای  مرحمی   از  بهر  دردم

درونم  عالمی  خون  می کند   دل

چنانم  می کند  این  دل  تو  گویی

که جنگ با دشمن دون می کند دل

     

+ نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 11:53 توسط احمد.ر |

 

 (این شعر،طنزی است اندر وصف دوستیها در عالم مجازی)

 

 

مائیم  و  دورِ  بازی،در عالم  مجازی

هستند عده ای چند،درحال ترک تازی

اینجا بهم چه نزدیک،تُرک و بلوچ و تازی

گویی  بهم  تنیدند؛ مشغول  عشقبازی

با هم شوندهم آوا،بی چنگ وعود وسازی

گویند راز دل  را،از  سیر تا  پیازی

جان می دهند چه آسان،نی از سرِ نیازی

پهن است پیش ایشان،گویی که جانمازی

سهل است گویم اینان،باهم کنند چه نازی

القصه کارِ عالم،  نول است یا  که  فازی

آشی است شله قلمکار،یا موش دُم درازی

این قصه ته ندارد،بس کن روده درازی !             

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 20:45 توسط احمد.ر |

 

 

 

اولین برف که آمد

فکر می کردم، زمین

از این پس،سفید خواهد بود

و اولین گل که رویید

               لابد، گلستان!

اولین ستاره که در آسمان

                  چشمک زد

چلچراغی دردلم روشن شد

و اولین پرستو که

زیر سقف خانه ی ما

پی سقفی برای خویش بود

مرا،به فردا

             امیدوار ساخت.

هنوز تجربه نکرده بودم

آفتاب که بتابد

آثاری از سفیدی برف

               نخواهد بود

و باد که بوَزَد

              از گلستان!

و ابر که بپوشد آسمان را

               از ستاره نیز.

و باز پرستو

که عشق را

در آستانه ی فصل سرد

با خود،

به سرزمینهای دوردست

                 خواهد برد.

و باز تجربه نکرده بودم

فردا را

و شاید فرداهایی که هنوز

        تجربه نکرده بودم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 21:0 توسط احمد.ر |

 

 

آنکه جان را سوخت،خون را شیشه کرد

با   دل   فرهاد،  همچون   تیشه    کرد

آتش  مهر   اندر  او،   خاموش   گشت

عهد   بشکست  ، بیوفایی   پیشه   کرد

سخت   حیران   مانده ام   د ر  کار   او

کاشکی  با  خود ، کمی   اندیشه    کرد

اینچنین  بادی   خزان  کی  یاد  داشت؟

که چنین ظلمی ، به برگ و ریشه کرد!

                         

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 20:39 توسط احمد.ر |

 

 

 

زمستان شد هوا پر برف و باران

نشسته   بر   دلم   اندوه    یاران

تمام کوچه های شب خموش  است

درون سینه ام چون دیگِ جوش است

چنان برگ درختی ریخته  در  باد

کسی از بهر ما کی  می کند   یاد؟

چه سوزی دررگ من می دود باز

چه سازی  می کند  در پرده  آغاز

نمی گویی   که   سرمای  زمستان

گذارد    بر   دلم    داغ    فراوان

من  این فصل  زمستان را نخواهم

فراق  و هجر  یاران  را  نخواهم.

       

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:50 توسط احمد.ر |

 

 

                 (برای دخترم که با فرفره های کاغذی،مرا به دنیای زیبای کودکانه می بََرَد!)

 

 

در رویای او

دنیایی ساخته می شود

به زیبایی خواب شیرین

                       کودکانه

به ظرافت پرواز  سنجاقکها

و به لطافت احساس عاشقانه

شفاف و زلال از جنس

                  بلور و آینه.

اوست که مرا

از جهانم دور می سازد

                      گاهی

و دشتی پراز شقایق

                می آفریند

            از پس نگاهی!

   

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 21:22 توسط احمد.ر |

 

 

 

 

 هرشب،

ورق پاره هایی،

                  معصومانه

سنگینی نگاهم را

              تحمل می کنند

گویی عادت کرده اند

به انبوه واژه هایی

که کنار هم،

صف می کشند

خط می خورند

یا  جابجا می شوند

و باز صبورانه،

تا عمق احساس

پیش  می روند

و، جان می گیرند.

تا این نقطه، راه درازیست

من اما همچنان

روی صفحه ی سفید

               پیش می روم

تا در انتهای راه

واژه های با احساس را

                       بیابم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 11:33 توسط احمد.ر |