تبليغاتX
نیمه ی گمشده ی من




"خيلي مخلصيم...نوكرتيم...بجون...بخدا اگه...به مرگ...و....."


همه ي ما در طول شبانه روزبه تعداد زيادي از اين تعارفات شنيده و يا مي گوييم و

بطور معمول ياد گرفته ايم  از اين دست الفاظ بي محتوي را دائما تكرار كنيم، بدون

اينكه به ريشه و مفهوم وتاثير و نتيجه ي آن آگاه باشيم.

راستي چرا به عاداتي آلوده ايم كه هرگز به چند و چون آن فكر نكرده ايم؟ واقعا چه

تعداد از ما به آنچه كه بعنوان" تعارف" گفته مي شود،اعتقاد داشته و از سر حسن

نيت بر زبان مي آوريم و اگر كه به مرحله ي عمل برسد،به آن پايبنديم؟ چرا از گفتن

حرف دل و آنچه كه به آن اعتقاد داريم همواره پرهيز نموده و سعي در تظاهر و

كتمان اميال و خواسته هاي باطني داريم؟

  وقتي كلامي بدون پشتوانه و تمايل قلبي و عقيده باطني بر زبان رانده مي

شود،آيا به معني فريب نخواهد بود؟  اگرپاسخ مثبت باشد،پس حاصل اين رفتار چه

خواهد بود؟ حال اگر اين رفتار در سطحي كلان، به الگويي اجتماعي تبديل و در

فرهنگ مردم نهادينه شود،آنوقت نتايج فاجعه بارآن چقدر بوده و آيا قابل مهار خواهد

بود؟

شايد اندكي تامل و تفكر، در چند و چون و علل مشكلات و معضلات موجود،راهگشا

بوده و بتواند ما را به به حقايق وجودي مان آگاه سازد.                                                           

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 18:14 |




پيرزن چند روزي  حالش رو به وخامت گذاشته بود.يعني از چند سال پيش همه اش پي دوا و درمان بود و هر چقدرهم كه پاپي مريضيهاش ميشد، نتيجه اي نداشت.اما اين چند روزه قضيه فرق ميكرد.فكر ميكرد ديگر به آخر خط رسيده است.چشمهايش كم سو شده، بسختي جايي رو مي ديد.پاهايش قدرت ايستادن نداشت.سرش دائما دوران داشت و گيج مي رفت.دستهايش حسابي لرزش داشت.با اينكه تنها بود واز سالها پيش هم تنهايي زندگي مي كرد، اما تقريبا از عهده ي همه ي كارهايش بر مي آمد.يعني مجبور بود كه بخودش برسد.چون كسي را نداشت كه تر و خشكش كند.نه اينكه دستهايش لرزش نداشته باشد، اما با همان دستها حريف همه ي كارهايش ميشد.از پختن غذا تا شستن ظروف و لباس ونظافت. پاهايش هم هنوز ياري ميكرد تا گاهي از تنها اتاق نيمه تاريك خانه اش بيرون رفته وبه بهانه ي خريد مايحتاج، تا مغازه ي سركوچه كه چند متري فاصله داشت، قدم بزند.اگرچه اين سالها تقريبا بيشتر با مساعت مالي همسايه ها روزگار مي گذراند.

پيرزن در همه ي اين سالهاي تنهايي كه دخترانش پي زندگي خودشان و همسرش هم به رحمت خدا رفته بود،دلش را به يكي خوش كرده بود. نوي دختري.پسري كه اگرچه از سوي پدر و مادر،شانس سرپرستي و مراقبت نداشت، اما از همان دو سه روز اول تولد،  پير زن قبول كرد كه اورا پيش خودش برده و مثل يك مادر از او مواظبت و نگهداري كند تا شايد در بزرگسالي بدردش بخورد و بقول خودش عصاي دستش باشد.

پيرزن از دوازدواجش پسري نداشت.خودش مي گفت" لابد قسمت نبوده كه هر سه تا بچه اش دختر شدن كه حالا بايد خونه ي مردم باشن و اونم سر پيري تنها باشه ".براي همين دلش را به اين پسر خوش كرده بود.با اينكه كسي باورش نميشد او در اين سال و سال پيري بتواند ازعهده ي نگهداري و بزرگ كردن يك نوزاد بر بيايد،اما او به هر جان كندن بالاخره بزرگش كردو حالا همان نوزاد شده بود يك مرد 20 ساله و از قضاي بد روزگار گرفتار  از دواجي ناخواسته شده و به اين ترتيب پيرزن را در چنين وضعيتي تنها گذاشته بود و حالا دلواپسي هم به تنهايي او اضافه شده بود.

پيرزن خيلي دلش گرفته بود.نميخواست اين روزهاي آخرعمري تنها و بيكس باشد.مي خواست پسري كه با خون و دل بزرگش كرده بود در كنارش باشد تا به دادش برسد.

پيرزن در تنهايي خودش، مثل هميشه در همان اتاق نيمه تاريك، تمام روز نشست و فكر كردو چشم را به در دوخت تا شايد خبري از اون پسر بشود.اما شب سر رسيد و همه جا تاريك شد و خبري نشد.سوز زمستاني از لاي در به درون مي خزيد.كوچه ها خلوت شده بود.پيرزن نا اميدانه سعي كرد دستهاي لرزانش را به ديوارتكيه داده از جاي خودش بلند شود تا براي آخرين بار، نگاهي به حياط كوچكش بيندازد اما نتوانست. لامپي كم سو از سقف اتاق آويزان بود.پيزن خودش را بسختي جابجا كرد و زير لحاف دراز كشيد.نفسش به شماره افتاد.خواست دهن باز كند و فرياد بزند و كمك بخواهد، اما صدا ياراي بيرون آمدن نداشت. زبانش بند آمده بود.آرام آرام چشمايش بسته شد و لحظاتي بعد بخواب رفت.

نزديكيهاي ظهر فردا، وقتي پسر با عروسش براي مهماني به خانه ي پيرزن ميرفتند، تابوت او را د يدند كه سر دست اهالي محل بطرف گورستان حمل ميشد.                                                                      

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 20:53 |



من و تو همسفر جاده ي عشقيم


من و تو جدا نبوده هم سرشتيم


من و تو مشق كتاب زندگي رو


توي دلهاي قشنگمون نوشتيم


من  و  تو از تو  كوير آرزوها


دست بدست هم داديم باهم گذشتيم


من وتوخسته شديم بسكه دويديم


گيريك نفس توسايه اي نشستيم


من و تورازهموخوب ميدونستيم


ميدونستيم كه اسير سرنوشتيم.       

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 20:22 |




اينجا ايران است،سرزمين من،با وسعتي به پهناي زمان و قدمتي به اندازه ي تاريخ.

اين سرزمين من است، با آفتابي كه هر روز،ازپشت كوههاي بلند، برآمده، تمامي آسمانش را درمينوردد و

سرانجام، در افق درياي نيلگون،غروبي زيبا را نقش ميزند .

اين سرزمين من است، با قلل سر بفلك كشيده  كه ياد آور مردماني بلند قامت و استاده است.

اين سرزمين من است، با دشتهاي بيكران و كوههاي بلندش، كه نشان از غرورماندگار دارد.

اين سرزمين من است، با چشمه ها و رودهاي خروشان، كه از اعماق زمين مي جوشد و بر پهن دشت آن

مي خروشد.

اين سرزمين من است، با بهاراني افسونگرو زيباييهاي دلفريب، كه چشمهايي هماره بسوي آن است.

اين سرزمين من است، با مردماني كه حماسه هاي جاودانه شان، قرنهاست در سينه هاي تپنده ضبط است.

اين سرزمين من است، كه هر صبح با طلوعي، دوباره و دوباره بر مي خيزد تا نشاني از مانايي داشته باشد.

اين سرزمين من است، با قامتي استوار كه عليرغم زخمهاي ريشه دار،همچنان چون نگيني مي درخشد.

اين سرزمين من است، كه تاريخ در آن تكرار مي شود تا بدانند كه مشعلي هميشه فروزان، بر فراز آن روشن است.

واين سرزمين من است، با همه ي آمال، كه عليرغم تلاطمات و طوفان هاي ناخواسته، همچنان نگاه 

نگرانش،اما بسوي آينده اي روشن است.

آري،اينجا ايران است،سرزمين من!                                                                      

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 23:45 |





 هرپنجره ای که گشوده می شود 

                        

                                 نظرگاه خاطر امیدواران نخواهد بود


هر نسیمی که می وزد                        


                           بشارت خنکای صبحگاههان نخواهد بود


هردرختی که سایه می گسترد

                        

                                 مکان آسودن خستگان نخواهد بود


هر رودی که می خزد                          


                                  آبشخورتشنگان بیابان نخواهد بود


هر کاروانی که می رود                           


                                                   همره نیک همرهان نخواهد بود                                       

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 22:26 |




بهار كه مياد اونا هم دوباره پيداشون ميشه.انگاري از آدما هم زودتر بوش رو حس ميكنن.دسته دسته،

ميان و تو روزهاي آفتابي دم صبحي، چرخي ميزنن رو حياط و پشت بوم خونه ها و ميشينن يه گوشه اي

از سقف ايون رو براي خودشون نشونه ميكنن و اونوقت تموم روز كارشون اينه كه هي برن كاه و گل

جمع كنن و بيارن با آب دهنشون بخيسونن و دورهم بچبونن و بشه يه لونه ي زيبا كه تا آخر تابستون كه

نه، اگه بزارن شايد تا سالها دووم بياره و هيچيش نشه.چقدر هم سخت و جدي تموم روز رو تا غروبش

چند و چندين بار اونم بي وقفه پرواز ميكنن ودل به كار ميدن تا اين گوشه از ايون مال خودشن بشه.يعني

جايي داشته باشن مال خود خودشون و شبا بتونن برن توش وبا خيال راحت، يه جفت نوكشون رو بزارن

لاي پر و بال هم و تا صبح ،آروم تو گوش هم جيك و جيك كنن وآخرش هم بگيرن بخوابن تا صبح كه

دوباره يه روز ديگه شروع ميشه.چن روز بعد هم ميبيني كه فقط يكيشون هي پر ميزنه و از لونه دور

ميشه و زودي برميگرده و و وقتي هم برميگرده يه چيزي لاي نوكش هست. معلوم ميشه كه چن تا تخم

گذاشتن و اون يكي كه قراره مادر باشه نشسته روشون كه هم شرايط رو آماده كنه واسه جوجه شدن

تخمها و هم نكنه كه گزندي بهشون برسه تا چن وقت ديگه، كه از اونا چند تا جوجه ي كوچولوي زيبا

دربياد و اون يكي هم كه لابد پدره، همه اش تو  اين مدت كارش اينه كه وظيفه ي مرد بودن رو درست بجا

بياره.اينه كه براي پيدا كردن قوت لايموت از صبح تا شب هي پر ميزنه و هي ميره و دلنگرون، برميگرده

لونه اش.تا بالاخره چند وقت ديگه سر ميرسه و بچه ها از تخم در ميان. يكي،دوتا و يا چند تا.اما از بس

كه جيك جيك ميكنن فكر ميكني يه دوجين بايد باشن.از اون پس، هم مادر و هم پدر وظيفه ي پيدا كردن

غذارو بعهده دارن و مشتركا در حال رفت و آمدن.تا چند وقت بعد كه بچه ها هم تا حدودي بزرگ ميشن و

پر در ميارن و بالاخره جرات پرواز پيدا ميكنن.راستي نميدونم اونا وقتي براي اولين بار پر ميزنن واقعا

چه حسي دارن؟ اما پرواز رو كه ياد ميگيرن، يه روز صبح، انگار كه از قفس رها شده باشن، پاشون رو

ميزارن لبه ي لونه و در حاليكه هنوز مرددن كه بتونن برن يا نه، بالشون رو باز ميكنن و پرواز ميكنن تو

آسمون خدا و دور دورتر ميشن،تا جايي كه ديگه نه پدري ميشناسن و نه مادري.انگاري هميشه همينقدي

بودن و ميتونستن بپرن و برن اون بالا بالاها و از اون بالا، همه چي رو كوچيك ببينن و اونوقت فكر كنن

كه ميتونن به هر جايي برن و هر كاري هم كه بخوان بكنن.بچه ها كه بزرگ ميشن و پرواز ميكنن و

ميرن، با اونا بهار هم تموم ميشه و تابستون هم و پاييز كه مياد، باز انگاري بوي خزون رو زودتراز 

ديگرون حس ميكنن.يعني كه وقته رفتنه.حالا اونا يه جفت بيشتر نيستن.درست مثل موقعي كه اومده

بودن.بفكر رفتن مي افتن.خيلي آروم و بيصدا.طوري كه هيچكي رفتن شون رو حس نكنه.يه روز صبح كه

بلند ميشي، ميبيني ديگه اثري ازاونا نيست.انگاري هيچوقت نبودن.انگاري اون لونه ي گوشه ي ايون

هميشه بوده و هميشه هم خالي بوده.اونا يه روز صبح زود و يا يه غروب كه هوا رو به تاريكي ميره و يا

يه روز ابري كه آسمون دلش گرفته و اجازه نميده آفتاب در بياد،انگاري قهر كرده باشن و يا فكر كنن كه

ديگه جاي اونا نيست كه بمونن،آروم و بيصدا، لونه ي قشنگ شون رو ميزارن و ميرن. ميرن و هيچ رد

پايي هم بجا نميزارن.با يه حسي غريب پرواز ميكنن و هي دور و دورتر ميشن تو آسمون و وقتي با

نگاهت دنبالشون ميكني، ميبيني شدن اندازه ي يه نقطه و بعدش همون نقطه هم محو ميشه تو همه ي

فضاي به اون بزرگي كه اسمش دنياست.راستي هيچ فكر كردي اونا موقع رفتن چه حالي دارن؟چلچله

هارو ميگم!                                                               

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 20:32 |



در تمام شب نگاهم را به آسمان دوختم


ستاره ها را به تمناي تو خواستم


دستهايم را نردباني ساختم براي صعود 

                            

                                                  و عروج تو


مي دانستم كه اوج خواهي گرفت   

                

                                        و ستاره خواهي شد


ميدانستم كه ستاره باران خواهد شد     

             

                              همه ي شبهاي من    

                    

                                                   وشبهاي تو!                      

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 21:38 |




...در زندگي ما آدما پيش مياد لحظاتي كه هجوم كلمات بر ذهن و جونمون سنگيني مي كنه


و هرچي زور مي زنيم اونارو بيرون بريزيم ،انگاري ته گلو ماسيدن و ياراي خروج ندارن!


ناچار سكوت مي كنيم و انوقت همه خيال مي كنن كه راضي هستيم و همه چي بر وفق مراده!


دنياي عجيبيه،نه؟؟!!                                                              

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 12:21 |



يادته گفتي غروب آفتاب رو نميتوني ببيني و باور كني دوباره


داره يه شب ديگه مياد و همه جا هم تاريك ميشه و تو دلت


ميگيره كه مجبوري باز بري تو كنج تنهائيهات و واسه دل


خودت هي بگي و هي بگي تا بلكه حركت كند عقربه هاي


ساعت رو كه شبها انگاري كندتر از هميشه پيش ميرن رو


كمتر حس كني.اما مگه تموم ميشه اين شب و اين سكوت


لعنتي كه چقدر هم دوستش داري و دلبسته ي اوني!سكوت


رو ميگم.تو سكوت كه ميتوني به همه چي فكر كني،حتي به


خودت!تو خيالت هم ميتوني به همه جا بري و تو تموم پستوها ي


غريب و آشنا سرك بكشي.هيچكي هم كاري به كارت نداره.يعني


كسي نيست كه مثل وقتهاي ديگه بهمت بريزه و تو رو از دنيايي


كه توشي،درت بياره.چقدر خوبه كه هميشه اينجوري باشه.يعني همه


باشن اما كسي نباشه كه گير بده و زندگي آدم رو با خيلي چيزاي


ديگه قاطي كنه.چقدر خوب بود اگه ميشد شبها رو مثل روزها دوست


داشته باشي؟ وچقدر خوب بود اگه ميشد ميون آدما باشي و تنها نباشي؟!

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 23:11 |




چن وقيته كه گرفتار روزمرگي شدم.اداره،خونه،غذا،خواب و چاشني اين مختصر هم، چن تا


تلفن،چند تا سند،چند تا احوالپرسي،چن دقيقه رانندگي،چن دقيقه تماشاي تلويزيون و همين و


همين!اين شده برنامه ي همه ي ساعات شبانه روز عمر من كه ثانيه ها و دقيقه ها و ساعتهاش،


بسرعت برق و باد مياد و ميره و اين چرخ كجمدار،با چنان سرعتي ميچرخه كه حتي گذشت


هفته ها و ماهها هم حس نميشه.


راستي،چه تعداد از مردم ما جز اين،برنامه ي ديگه اي براي زندگيشون دارن؟يعني تعبير و


يا هدف ديگه اي و سعي هم ميكنن در لابلاي روزمرگي و روز_مرگي همه ي ساعات


تلف شده،بهش فكركرده واونا رو هم عملي كنن؟ آيا جز همونهايي كه بخش دائمي زندگي


همه ي ماهاست،كساني هم هستن كه فكر كنن اولويتها و ارزشهاي ديگه اي هم هست كه


بايد بدنبالش رفت و براي بدست آوردن اونا تلاش كرد و شايدم جنگيد؟


حالا چه ارزشهايي وجود داره كه جاش تو زندگي همه ي ماها واقعا خاليه؟


ميشه براي فقط چن دقيقه ، بدور از تموم روزمرگيها،بشينيم و بخودمون بيايم و فكر كنيم؟!                                                                

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 22:52 |




صداي رعد هر بار بلند و بلندتر ميشد.زن جوان، از روي تخت برخاست و بسوي پنجره رفت.پشت پنجره اما تاريك بود.زوزه ي باد يك آن قطع نميشد.گاه گاه گوشه اي از آسمان روشن ميشد و بلافاصله صداي غرشي بگوش ميرسيد.

زن، در چار چوب پنجره خشكيده بود.نگاه نگرانش به آنسوي ناپيداي پنجره خيره شده بود.اشباه نامفهومي بنظرش در حركت بودند اما تشخيص چيزي در آن تاريكي محض ميسر نبود.زن، غرق درهمهمه ي ابر و آسمان و باد و باران، در تاريكي مطلق سعي داشت خود را پيدا كند.تلاش كرد افكارش را متمركز كند.دلشوره ي عجيبي داشت.تنهايي اش بهم ريخته بود.چهره ي خودش را در شيشه ي پنجره مي ديد.نگاهي مضطرب داشت.چشمانش بي حركت به نقطه اي زل زده بود.ترسي ناگهاني در جانش افتاده بود.مي خواست برگردد و روي تختش بنشيند و دوباره اتفاقات روز را مرور كند.به سختي چند قدمي برداشت و به تخت نزديك شد و آرام روي آن نشست. نگاهش را به اطراف چرخاند.همه چيز سرجايش بود،مثل هميشه.

زن به فكر فرو رفت.در عالم خودش غرق شد.اتفاقات روز را يكي يكي از نظر گذراند.حس عجيبي داشت. دلزده بود.خستگي توانش را گرفته بود.پلكهايش سنگين شد.آرام روي تخت دراز كشيد.دستها را روي سينه اش جمع كرد.چشمهايش بسته شد.بزودي از همه ي دنيا جدا شد و به خواب سنگيني فرو رفت.

بيرون پنجره،  باد همچنان مي وزيد و زوزه مي كشيد و اشباه نامفهوم در حركت بودند.صداي رعد سكوت شب را برهم ميزد و برق دل آسمان را مي شكافت و باران هم بشدت مي باريد.

زن اما در خواب عميق، از همه ي دنيا فاصله گرفته بود...                                                                 

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 23:25 |




ميگن بعضي ها دورشون ديوار ميكشن تا دست كسي بهشون نرسه و يابعضي ها هم


خودشون رو پشت ديوار حاشا پنهون ميكنن.راستي اين" ديوار" چيه و آدما چرا ميل


دارن پشت اون قايم شن؟ وقتي كه دورمون رو ديوار ميكشيم، يعني كه ميخوايم از


گزندي در امون بمونيم و يااينكه با اينكار، ميخوايم حدودمون معلوم شه تا كسي نتونه


به اون دست درازي كنه. با اين حساب بايد بگيم اولين معناي اينكار، شايد اينه كه حريم


وحدود و ماكيت فردي با اين عمل مشخص ميشه . علاوه بر اون چارچوب امني درست


ميشه .


اما امروز،اينكار معاني ديگه اي هم داره.از جمله اينكه ديوار ميتونه نشونه ي جدايي باشه،


نشونه ي حبس و زندون باشه و همچنين نشونه ي بي اعتمادي و دوري آدما از همديگه.هر


چي هم فاصله ي آدما از هم بيشترميشه،قطر و ارتفاع ديوارها كلفت تر و بلند تر ميشه.


ديوار نشونه ي بي اعتمادي و احتياط مكرر و بيش از حد بين آدماست.


بنظر مياد با روندي كه شاهدش هستيم،ديوارها نه تنها فرو نميريزه بلكه بارشد فزاينده،


زندگي آدما رو محدود و محدودتر ميكنه.                                                                 

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 23:14 |
 



غروب جمعه ها هميشه دلگيره.مخصوصا اگه هوا هم ابري يا گرفته باشه و تو هم تموم روز تو خونه حبس باشي و نتوني بيرون بري و يا انگيزه اي نداشته باشي شال و كلاه كني و خيابونهاي سوت و كور رو با قدمهاي سنگين و بي هدف،طي كني و بجاي اينكه تا حدودي خستگي يه هفته كارو دوندگي و يه روز خونه موندن رو از تنت بيرون كني،برعكس، بعد از وقت كشي تو خيابون،بخودت كه بياي،ببيني امروز هم بدون اينكه اتفاق خاصي پيش اومده باشه و بدون اينكه از گذشت ساعتهاش، احساس خوشي بهت دست داده باشه،بيخود و بيجهت تموم شده و تو بازهم، يه روز تعطيل ديگه رو از دست دادي، به همين سادگي!مثل همه ي روزهاي تعطيل و غير تعطيل ديگه كه به يه چشم بهم زدني، ميان و ميرن و تو فكر ميكني كه هنوزهم سر جاي اول خودتي!

غروب جمعه ها آدما رو بياد غربت و غريبي ميندازه.حس ميكني تو يه صحراي برهوتي، بدون اينكه كسي باشه كه بهت فكر كنه و يا كسي باشه كه بهش فكر كني،گير كردي و هرچي هم به هر طرف نگاه ميكني بلكه راه در رويي پيدا كني،بي نتيجه است.

غروب جمعه ها دل آدما ميشكنه از بس كه تنهاست.درست مثل يه تيكه شيشه كه ولش كني تو هوا و بدون اينكه تكيه گاهي داشته باشه،مياد پايين و صد تيكه ميشه!

غروب جمعه ها دل آدما مثل يه مرغ پركنده، كز ميكنه و ميخواد يه گوشه اي آروم و بيصدا ،زار بزنه بخودش و اصلا هم نخواد كسي وارد دنياي خلوتش شه.

غروب جمعه ها،آدما بهونه گير ميشن. مثل يه بچه ي كوچولو هي نق ميزنن و همه چي هم دلشون ميخواد و هيچي هم آرومشون نميكنه!

غروب جمعه ها انگار غروب همه ي دلهاي غمگين و غريب و بهونه گير و تنهاست.                                                    

                                                   
+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 22:57 |




در سپيده دماني سرد


بر آستانه ي ابري و مه گرفته


كسي ناگاه گذشت


گوش سپردم به نجوايي غريب


آوايي دور،


دلتنگيهاي مرا زمزمه مي كرد.     

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 23:5 |




هميشه بايد بهونه اي براي گفتن باشه و تو بهونه ي هميشگي من بودي.

هميشه بايد هوايي براي نفس كشيدن باشه و تو هواي نفس كشيدنم بودي.

هميشه بايد پري براي پريدن باشه و تو پر پرواز من بودي.

و هميشه بايد دليلي براي موندن باشه و تو دليل موندن من بودي.

تو همه ي اين سالها،اولين بهونه،پاك ترين هوا،زيباترين بال و اصلي ترين دليل براي گفتن،نفس

كشيدن،پرواز كردن و موندن من بودي و حالا هرچي فكر ميكنم مي بينم بي تو،زبونم بهونه اي براي

گفتن نداره.بي تو ،هوايي براي نفس كشيدن ندارم. بي تو،پري براي پروازم نمونده و بي تو،دليلي

براي موندن ندارم.

صاف و ساده بگم،من همه ي اين سالها شايد به جستجوي يافتن چشمه اي بودم كه بتونم روح

تشنه ام رو سيراب  كنم و وقتي به تو رسيدم،همه ي روياهام،واقعي شد و خواسته هام رو در تو

ديدم و ديدي كه با چه آرامش خيالي در كنارت جاي گرفتم،دل به تو دادم و در سايه سار درخت تو

نشستم به اميدي كه همه ي اميد من باشي.

با تو خودم رو قسمت كردم تا بدوني اينكه مي گفتم فقط يه نيمه ام و تا حالا هم بدنبال يه نيمه ي

ديگه ام بودم،درست مي گفتم و ديدي كه دو نيمه ي تو و من،چقدر شبيه و نزديك به هم بود.

اما الان انگاري باز برگشتم به جاي اولم،يعني همون نقطه اي كه بودم. همه اش مثل يه خواب و

خيال بود اين مدت كوتاه.اصلا يادم رفته با تو بودن چه طعمي داشت!

ميدوني؟راستش اون روزها يي كه با تو بودم فكر ميكردم تموم دنيام شده يه فصل. يه فصل زيبا و

هميشه سبز.يه فصلي كه خزون نداره.هميشه بهاره.يعني بهار هميشه بهار!

اما نشد كه اينطور باشه.نشد باور كنم كه اگه همه ي عمر منم فقط يه بهار باشه، به همونشم

راضيم!فقط بايد كه باشه!                                                               

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 18:40 |



قطره اي از آب باران بوده ايم


در دل ابر بهاران بوده ايم


با تگرگي بر زمين باريده ايم


چون كه دلتنگ بيابان بوده ايم


سربه زيرچون بيد مجنون دربهار


از براي هجر ياران بوده ايم


همچو بلبل در غفاي عشق خود


دم فرو بستيم و نالان بوده ايم.     

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 19:50 |


 


تنها و تنها و تنها


در تنهايي درون،


به غربت خويش انديشيده ام


بارها و بارها و بارها


از مسيري كه همه تكرار بود، گذشته ام


آرميدن در زير سايه


رها شدن در بي انتها


سكوت و سكوت و سكوت


اين بود آنچه همواره خواسته ام.

          

 

 

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 20:34 |


 

شعر احساس لطيفي است

مثل پرواز پرنده

مثل آبي كه رونده است

مثل خواب دم صبح

مثل آواز قناري است

مثل بوي گل ياس

مثل يك دشت اقاقي است

شعر نوري است كه از پنجره اي

                                    به درون مي تابد

و سكوت شب را

                             با هياهو بهم مي ريزد

شعر فريادي است كه نفيرش هر دم

                           در گوش زمان مي پيچد

شعر طوفاني است

                     در وسوسه ي خشك بيابان

شعر جاري است در رود حيات

شعر را بايد گفت

شعر را بايد گفت.


+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 16:58 |
 

ديشب به هواي سركويت

تا صبح سحر ديده گشودم

دل را به تمناي وصالت

آئينه ي آدينه  نمودم

گفتم كه برآرم چو بيايي

دري كه به صبرم همه سودم

اي راز نهاني همه در تو

اندر غم عشق تو سجودم

ديگر به تن خسته ي من نيست

جاني كه تو دادي به وجودم

خواهم كه روم ميكده كانجا

ساقي بنمايد كه  كه بودم.


 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 19:48 |





نهم آبان روز تولد من است و با اتمام اين روز،45 سال از عمر من نيز به انتها مي رسد. تقريبا قريب به نيم قرن!زمان كمي نيست در همه ي عمر آدمي كه به اندازه ي يك پلك زدن است!پس نبايد از آن به آساني بگذرم.بايد فرصت خوبي باشد و شايد بهترين و آخرين فرصت كه بنشينم و به آنهمه زمان از دست رفته فكر كنم.به همه ي آن تلاطمات و افت و خيزهاي آن سالها ي دور و نزديك كه حالا جزئي از گذشته ي من شده است. گذشته هاي تلخ و شيرين كه هر چه بود،گذشت اما آثارش را براي هميشه باقي گذاشت.از آن جهت كه امروز هم عليرغم اينكه از آن سالها فاصله گرفته ام ولي هنوز به نتايج آن فكر مي كنم،به آنهمه فراز و فرود كه سر انجام چه حاصلي داشت براي امروز من كه فردا بتوانم وقتي به قضاوتش مي نشينم،نفسي راحت كشيده و آرامش خود را مديون آن بدانم؟منظور همان سالهايي است كه همه ي جواني من در آن گذشت.همه ي آن زمانهايي كه شور و ذوق و شوق را از من گرفته است و ايام سرزندگي من در آن گمشده است؟ بيهوده نيست كه امروز اما همچنان نگاه به گذشته دارم.اين شايد حق من باشد كه در تمام پستوهاي تاريك و روشن آن سالها براي يافتن خودم بگردم؟براي يافتن بخشي از بهترين ايام عمرم؟

شايد لازم باشد حتي به قضاوت آن روزها بنشينم كه چگونه امروز مرا رقم زده است؟ بسياري از آنچه كه بايد مي كردم و بسياري از آنچه كه بايد مي داشتم!حتي شايد لازم باشد خود را محاكمه كنم براي همه ي فرصتها ي از دست رفته!

اما نه!بهتر است كمي منصف باشم.بايد فكر كنم كه چه اندازه در ساختن آن روزها و آن سالها دخيل بوده ام؟تا چه اندازه جريان زندگي به خواست من پيش رفته است؟تا چه اندازه حق با من بوده اما امكان احقاق حقي نبوده است؟ تا چه اندازه فرصت برابر بوده اما بخت يار من نبوده است؟ و تا چه اندازه...........؟؟

يقينا بيش از هر كسي ديگر به واقعيت و حقيقت وجود خود واقفم ونيز مانند هر كسي ميدانم كه چه بوده ام و چه خواسته ام و چه كرده ام.مي دانم كه مي خواستم آنچنان باشم كه وقتي از گذشته فاصله گرفتم،خودم را در زمان حال بيابم.نگاه من "حال" را ببيند كه چگونه فردا را مي سازد و فردا را هم بهتر از امروز ببينم.

حال،45 سال از همه ي عمر من سپري شده است.يعني 45 بهار كه بي وقفه از پس گردش ايام، آمدند و رفتند تا من قد بكشم و بزرگ و بارور شوم و نشانه هاي جواني را يكي يكي در همه ي آن سالها جا گذاشته و امروز در هيبتي ديگر نظاره گر خويش باشم .

اما حاصل همه ي آن سالها امروز،چشماني نگران،پايي لرزان ،قلبي تپنده كه شور آن سالها را در خود دارد و سري با موهايي رو به سپيدي كه  همچنان غوغايي است!

  آيا اينها همه، نشانه ي بازگشت جواني است؟!                                                                                 

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 21:18 |




امروز در تقويم كشورما به نام "روز دختران" نامگذاري شده است.اگرچه اين مناسبت تا حدودي غريب است،اما شايد بهانه ي خوبي باشد تا نگاهي ديگر به نقش و جايگاه اين عزيزان در خانواده و جامعه بيندازيم.

دختران،اين فرزندان امروز و زنان و مادران فردا،از همان آغاز تولد،عطرشور و شعفي وصف ناشدني را در فضاي خانواده پراكنده و پيام آور صفا و صميميت و مهر و عطوفت مي باشند.

دختران،اما از پس  گذار از كودكي به نوجواني و بلوغ،همواره زير نگاه سنگين و پرسشگر جامعه،ادامه ي راه را به سختي طي نموده و بحرانهاي فراواني را از سر مي گذرانند.

دختران ،اين زنان آينده،در هر فرهنگي،تعريف جداگانه دارند.در نگاه جوامع سنتي آنان موجوداتي ضعيف محسوب شده و براي ابراز وجود،در همه حال بايد به موجودي قويتر از خود يعني"مرد"تكيه نمايند و ميدان فعاليتشان به چارچوب خانواده محدود و بهترين نقش آنها نيز امر خانه داري و نگهداري و تربيت فرزندان مي باشد.حتي در برخي جوامع آنها از ابتدائي ترين حقوق خويش محرومند وحق برابراز ابتداي خلقت گويا برايشان درنظر گرفته نشده و ازين فراتر، در برخي موارد حتي از تحصيل و كسب معلومات منع شده و از عرصه هاي رقابت به كنار گذاشته مي شوند.

اما دختران گذشته و زنان حال،سالهاست كه دوران بلوغ را پشت سر گذاشته و به مرحله ي كمال رسيده اند.آنها در هر فرصتي،صداي فريادشان را براي احقاق حقوق طبيعي اما ناديده انگاشته خويش بلند كرده اند. امروز،اعتراضات آنان در سراسر عالم فراگير شده و جنبشهاي حق طلبانه شان،موجب شكل گيري نهادهاي مدني پرقدرت و اثر گذار گرديده و از همين رهگذر،آنها بطور جدي خواهان بدست آورده حقوق اساسي و اوليه ي خود هستند.

دختران ديروز و زنان امروز،با توانمنديهاي  خارق العاده ي خود از مرزنابرابريها گذشته و بر نظريه ي كهنه ي "برتري جنسي" خط بطلان كشيده اند.

آنها اما همچنان مهربان و صميمي،رايحه ي خوش عشق و مهرباني و لطافت را به مشام جامعه مي رسانند ودر زير نگاه حيرت انگيز كساني، سد هاي نابرابري و تبعيض را يكي پس از ديگري از سر راه بر مي دارند.

دختران ديروز و زنان امروز، چيزي فراتر و برتر براي خود نمي خواهند، اما عشق را و فردا را براي همه مي خواهند،چرا كه آنان مادران امروز و فردايند و مادران،منشاء زايشند و همچنان كه ماهها در انتظار مولودي از بطن خويش مي مانند،به همان سان،صبورانه اما جسور و پيگير، در انتظار بلوغ جامعه مي مانند تا در باورش بگنجد كه آنها نيز" انسانند" و لاجرم مانند همه ،داراي  حقوق  انساني!                                                          

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 19:15 |


 

درتنگناي يافتن قافيه هاي زندگي


گم كرده ايم خويشتن را


و راه نمي جوييم به سويي


نشانه هاي اميد را


نا اميدانه،

                 تا آستانه ي فردا


به تكاپو رفته ايم

             

               و باز نايستاده ايم


گرچه در چنبره اي ساختگي 


اسير ميل ديگران بوده ايم

                         

                          همواره!

      

 

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 14:24 |



   برسرتربت ما چون گذري همت خواه                  كه زيارتگه رندان جهان خواهد بود


 قرنها از تولد،زندگي و مرگ پيري از شيراز مي گذرد، اما از پس غبار اعصار،همچنان زنده است و با زبان حال،سخن مي گويد.

اين پير عاشق پيشه ي گوشه گير و بيزار ازهر گونه مظاهر سالوسي و نيرنگ  و خود پسندي،مست خراباتي و پير طريقت واهل صفا و صميميت،با بجا گذاشتن ميراثي چنين گرانبها و ابدي،تن را از حلقه ي عاشقان و مريدانش رها و چون ستاره اي درخشان در پهنه ي بيكران آسمان شعر و ادب و خاطر قرون و آيندگان،جاودانه شد.

خواجه شيراز خود بهتر از هر كس بر كلام خويش وقوف داشت چنانكه سروده هايش را بيت الغزل معرفت ميدانست و همه را ماندگار كه روزي جهانگيرو نقل زبان شيوا و دلهاي عاشق پارسي گويان خواهد شد و اكنون غزليات نغزوي در سراسر عالم شيفتگاني فراوان دارد و رمز آن نيز،بي پيرايگي و زودن زنگار رخوت و حسد و كينه ورزي و غل و غش و ريا و دروغگويي و مهتر زيبايي بيان است.

خواجه اما چنانكه خود با بانگ بلند گفته است،همواره پيمانه بر كف داشت و اهل خرابات بود چرا كه نور خداوند ازلي را در آن مي ديد و نيز رندي از ابتداي خلقت بود وعشق، اين كلام ناب و مقدس را در سينه داشت و آن را كلامي ماندگار مي دانست.

خواجه آنچه را كه فكرش مي خواند و زبانش مي راند،همه يكرنگي است،همه انساني است و همه عشق به همنوع است. خواجه اگر درويش است به قناعت و خورسندي مي انديشد و اگر به رستاخيز باور دارد،همانا شرم از حاصل عمررفته ي خويش دارد.

خواجه، خيال انساني را قطره ي محال انديش ميداند كه همواره در حال تفكر و سير در شناخت ناشناخته ها و معرفت است و اگر سر بر آستان معبودش مي گذارد،خويشتن را مريد و عاشق و پيري مي داند كه همواره راه طريقت مي جويد.

خواجه سخنان ياوه زاهدان متظاهر و قدرتمندان متجاسر و مردم فريب عصر خويش را بر نمي تابد و با شمشير زبانش،يكسر بر آنان مي تازد،همچنانكه آنان نيز عرصه را بروي تنگ نموده و از هر دري ميرانند تا از اعتبار انديشه اش بكاهند.زهي خيال باطل!

و خواجه،اكنون ،پس از گذشت قرنها،چون ستاره اي تابناك، بر اوج قلل انديشه،همچنان روشنگر اذهان خواب آلود است و وجدان بيدار انساني است گذشته از خويشتن، كه هيچ شائبه اي بر دامن پاكش نمي نشيند و كلام راز آلود اما زيبايش،در جانها مي نشيند،آنسان كه زدودنش محال است.


متبرك بادنام و ياد هميشه جاودان حافظ در همه ي اعصار و زمانها كه نمود فرهنگ غني و اصيل اين مرزو بوم است.                                                          

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 16:48 |




در سكوت نيز بيادتو بودم


هيچگاه باور نداشته ام

                         

                           فاصله ها را 

                          

                           و جدايي را.


عاشقانه زيستن آنست كه 

                          

                        جاري باشيم   

                         

                       در رگهاي زمان


و هر تپشي ،نشاني باشد  

                              

                               از بودن!                            

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 16:54 |




همراه شديم با نسيمي كه بارغه ي اميد را با كوله


باري از خاطرات،به سوي روشنائي ي افق مي برد.


در آن صبحگاهان،اما هنوز پهناي آسمان،نشاني شب را


از پيشاني بلند ش،نسترده بود و خورشيد،بي قرار


طلوع،چه سنگين و وهمناك،از شرق بر مي آمد تا بر


پهنه ي بيكران گيتي بتابد.


آتشي جهيده بود در دامان فلق كه سرخي ي سوزانش،خواب


شب را و سياهي را در مي نورديد.


چه شادمانه نظاره مي كرديم برآمدن آفتاب را!!                     

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 23:21 |




نيمي ز وجود من همين است


چون ياري عزيز و نازنين است


نيم دگرم نهان و قايم


پوشيده زديده هاست دايم


اين نيمه عيان چو روز روشن


چون چشم و چراغ ديده ي من


آن نيمه گرش ظهور بايد


از چشم يقيين عبور بايد


اين نيمه وصال خويش جويد


آن نيمه كمال خويش پويد


القصه دو نيمه ي صبوحيم


هر آيينه وصل خويش جوييم.      

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 21:15 |




وعشق

               

                  نخستين كلام آفرينش بود


گفت بگو آنسان

                

                     كه جان انسان

                                  

                                      از اوست


ومعناي كلام در نهادش.


خلقت به نام مقدسش

                                 

                                   آراسته بود


زيرا كه مخلوق برتر

                  

                     در ضميرش

                        

                                   هيچ نداشت

                                  

                                                   جز عشق


وعشق،

                 

                                   نخستين كلام انسان بود.

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 23:23 |



به ياد تو،سمند سركش خيال من همي


همي رود،زكوي تا بكوي ناكجا دمي


كجا روم كه بركشم زسوزوآه سينه ام


نداي جان كه مي رودزسوزسينه ام دمي


ز آتش فراق تو،كه خانمان من بسوخت


شراره اي هميشگي،بزد بجان من دمي


اميدم از وصال تو،بسرشدو دوصد فسوس


به سر همه زمانه شد،تمام عمر من دمي          

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 19:38 |



فريادي به بلنداي زمان است

      

اين داد تمام ناشدني


خروش هماره ي تاريخ


طنين مظلوميت انسان است 

                                    آزادي!


بغضي است  فروخورده


داغي است بر پيشاني


شعله هايش اما فروزان است

                

آزادي!


بيرقي است افراشته در باد


گرچه خاموش ميخواهند آن را


سر بلند و هميشه جاودان است  

                

   آزادي!   

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 20:18 |




زندگي معناي باران بودن است


بارش ابر بهاران بودن است


زندگي درياي شور است و غرور


جنگل سبز زمستان بودن است


زندگي چون آب جاري و زلال


در رگ خشك بيابان بودن است


زندگي در دست سنگين زمان


گاه هوشياري وانسان بودن است          

+ نوشته شده توسط احمد.ر.ا در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 21:48 |